غله ای از خد بزرگتر را برداشته و از دیوار بالا می برد.
چون دقیق نظر کردم و شمارش نموندم دیدم آن دانه شصدو هفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد.
از دیدار این کردار مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچگاه آنرا فراموش نمی کنم
با خود گفتم: ای تیمور تو از موری کمتر نیستی برخیز و درپ کار خود باش سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم.</p></body></html>گوید: سالی قحطی شد و مردم به طلب باران شدند.
من نظر افکندم و دیدم غلامی سیاه بالای تپه ای برآمد و از مردم جدا شد و از مردم جدا شد به دنبالش رفتم و دیدم لبهای خود را حرکت می دهد و هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری از آسمان ظاهر شد.
غلام سیاه چون نظرش بر آن ابر افتاد حمد خدا را کرد و از آنجا حرکت نمود و باران ما را فرو گرفت به حدی که گمان کردیم ما را از بین خواهد برد.
من به دنبال آن غلام شدم دیدم خانه امام سجاد(ع) رفت خدمت امام رسیدم و عرض کردم:
در خانه شما غلام سیاهی است منت بگذارید ای مولای من و به من بفروشید.
فرمود : ای سعید چرا به تو نبخشم پس امر فرمود بزرگ غلامان خود را که هر غلامی که در خانهاست به من عرضه کند پس ایشان را جمع کرد ولی آن غلام را در بین ایشان ندید.
گفتم آن را که من می خواهم در بین ایشان نیست فرمود: دیگر باقی نمانده مگر فلان غلام پس امر فرمود: او را حاضر نمودند چون حاضر شد دیدم او همان مقصود من است. گفتم مطلوب من همین است
امام فرمود: ای غلام سعید مالک توست همراهش برو غلام رو به من کرد و گفت چه چیزی تو را سبب شد که مرا از مولایم جدا ساختی؟
گفتم : به سبب آن چیزی که از استجاب دعای باران تو دیدم.
غلام این را شنید دست ابتهال به درگاه حق بلند کرد و رو به آسمان نمود و گفت:
ای پروردگار من رازی بود ما بین تو و من الان که آن را فاش کردی پس مرا بمیران و به سوی خود ببر.
پس امام و ان کسانی که حضار بودند از حال غلام گریستند و من با حال گریان بیرون آمدم چون به منزل رسیدم رسول آمد و گفت اگر خواهی به جنازه صاحبت حاضر شوی بیا!
با آن پیام آور برگشتم و دیدم آن غلام وفات کرد.
 <?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:html:63.xml' >آیه اى كه مسیحى را مسلمان كرد</a><a class='text' href='w:html:64.xml' >تجارت با هفتاد دینار حلال</a><a class='text' href='w:html:65.xml' >خرید نان به نرخ روز</a></body></html><html><body><p>زكریا پسر ابراهیم مى گوید: 
من مسیحى بودم و مسلمان شدم. سپس جهت مراسم حج به سوى مكه حركت كردم. در آنجا محضر امام صادق علیه السلام رسیدم، عرض كردم: 
- من مسیحى بودم و مسلمان شده ام. 
فرمود: 
- از اسلام چه دیدى كه به خاطر آن مسلمان شدى؟ 
- این آیه موجب هدایت من گردید كه خداوند به پیامبر مى فرماید: «ما كنت تدرى ماالكتاب و لا الایمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء» 
از مضمون این آیه دریافتم، اسلام دین كاملى است و از كسى كه هیچ نوع مكتب و مدرسه اى ندیده، چنین سخنانى ممكن نیست و بنابراین باید به محمد صلى الله علیه و آله وسلم، وحى شده است. 
حضرت فرمود: 
- به راستى خدا تو را هدایت كرده. 
بعد، سه مرتبه گفتند: 
- «اللهم اهده» خدایا! او را به راه ایمان هدایت فرما! 
سپس فرمودند: 
- پسر خان! هر چه مى خواهى سؤ ال كن! 
گفتم: 
- پدر مادر و خانواده ام همه نصرانى هستند و مادرم كور است، آیا من كه مسلمان شده ام و با آنان زندگى مى كنم، مى توانم در ظرف هایشان غذا بخورم؟ 
فرمودند: 
- آنان گوشت خوك مى خورند؟ 
گفتم: 
- نه حتى دست به آن نمى زنند. 
فرمودند: 
- با آنان باش! مانعى ندارد. 
آن گاه تاءكید نمودند نسبت به مادرت - بخصوص - خیلى مهربانى كن و اگر مرد او را به دیگرى واگذار مكن (خودت او را كفن و دفن كن) و به هیچ كس مگو كه پیش من آمده اى، تا به خواست خدا در منى نزد من بیایى. 
در منى خدمتشان رسیدم، مردم مانند بچه هاى مكتب، دور او را گرفته بودند و سؤ ال مى كردند! 
وقتى به كوفه بازگشتم، با مادرم بسیار مهربانى كردم، به او غذا مى دادم و لباس و سرش را مى شستم. 
روزى مادرم گفت: 
پسر جان! تو در موقعى كه به دین ما بودى این طور با من مهربانى نمى كردى، اكنون چه سبب شده كه این گونه با من رفتار مى كنى؟ 
گفتم: 
- من مسلمان شده ام و مردى از فرزندان یكى از پیامبران خدا مرا به خوشرفتارى با مادر دستور داده است. 
گفت: 
- نه! او پسر پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم است. 
- مادرم گفت: 
خود او باید پیامبر باشد، زیرا چنین سفارش هایى (در مورد احترام به مادر) روش خاص انبیاست. 
- نه مادر! بعد از پیغمبر ما پیغمبرى نخواهد آمد و او پسر پیغمبر است. 
- دین تو بهترین ادیان است، آن را بر من عرضه كن! 
من هم شهادتین را به او آموختم و او نیز مسلمان شد و نماز خواندن را نیز یاد گرفت و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را خواند. 
بعد از مدتى مادرم مریض شد، رو به من گفت: 
- نور دیده! آنچه به من آموختى تكرار كن! 
من شهادتین را برایش گفتم. شهادتین را گفت و در دم از دنیا رفت. صبحگاه، مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش گذاشتم. </p></body></html><html><body><p>روزى جوانى به حضور امام صادق علیه السلام آمد و عرض كرد: 
- سرمایه ندارم. 
امام علیه السلام فرمود: درستكار باش! خداوند روزى را مى رساند. 
جوان بیرون آمد. در راه، كیسه اى پیدا كرد. هفتصد دینار در آن بود. با خود گفت: باید سفارش امام علیه السلام را عمل نمایم، لذا من به همه اعلام مى كنم كه اگر همیانى گم كرده اند نزد من آیند. 
با صداى بلند گفت: 
هر كس كیسه اى گم كرده، بیاید نشانه اش را بگوید و آن را ببرد. 
فردى آمد و نشانه هاى كیسه را گفت، كیسه اش را گرفت و هفتاد دینار به رضایت خود به آن جوان داد. 
جوان برگشت به حضور حضرت، قضیه را گفت. 
حضرت فرمود: 
- این هفتاد دینار حلال بهتر است از آن هفتصد دینار حرام و آن را خدا به تو رساند. جوان با آن پول تجارت كرد و بسیار غنى شد. 
زن بى گناه

بشار مكارى مى گوید: 
در كوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم. حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود: 
- بشار! بنشین با ما خرما بخور! 
عرض كردم! 
- فدایت شوم! در راه كه مى آمدم منظره اى دیدم كه سخت دلم را به درد آورد و نمى توانم از ناراحتى چیزى بخورم! 
فرمود: 
- در راه چه مشاهده كردى؟ 
- من از راه مى آمدم كه دیدم كه یكى از ماءمورین، زنى را مى زند و او را به سوى زندان مى برد. هر قدر استغاثه نمود، كسى به فریادش نرسید! 
- مگر آن زن چه كرده بود؟ 
- مردم مى گفتند: وقتى آن زن پایش لغزید و به زمین خورد، در آن حال، گفت: لعن الله ظالمیك یا فاطمة.
امام علیه السلام به محض شنیدن این قضیه شروع به گریه كرد، طورى كه دستمال و محاسن مبارك و سینه شریفش تر شد. 
فرمود: 
- بشار! برخیز برویم مسجد سهله براى نجات آن زن دعا كنیم. كسى را نیز فرستاد، تا از دربار سلطان خبرى از آن زن بیاورد. بشار گوید: 
وارد مسجد سهله شدیم و دو ركعت نماز خواندیم. حضرت براى نجات آن زن دعا كرد و به سجده رفت، سر از سجده برداشت، فرمود: 
- حركت كن برویم! او را آزاد كردند! 
از مسجد خارج شدیم، مرد فرستاده شد، از دربار سلط